گشت ارشاد

(برای دیدن در اندازه بزرگتر، کلیک کنید+)
**
عکس از استودیو زونا13 : «Zona13 Studio»
اصلاحات، بازی نبود/نیست!

(برای دیدن در اندازه بزرگ تر، کلیک کنید+)
***
عکاسی خلاق از «رابرت استادینگر و اندریاس فرانک»
«Creative Photography by Robert Staudinger and Andreas Franke»
نگاه حضرات به موضوع!

(برای دیدن در اندازه بزرگتر کلیک کنید+)
*
عکس از هرنان چوربا (Hernan Churba)
در همین رابطه: دنیای مجازی، مجازی نیست!+ از "راز سر به مهر"
جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم!
من که دیگر اعصاب ندارم! دیگر نمیکشد مخم انگار! دیشب گفتگوی ویژهی خبری را دیدم و یک بند حرص خوردم!
(خدا چه کارت نکند سید با این خبر دادنت!)
×
حالم دیگر بد میشود از این کاسبهایی+ که «سهو الامیر» را چسبیدهاند و دکان کردهاند برای چند روزهی دنیای خودشان، دین و اسلام را هم به پای هوس خودشان یا امیر قربانی میکنند! و انصافا هم نمیفهمند چی از دهانشان در میآید. خدا رحم کند به این تمدنی که این کلنگ به دستان میخواهند درست کنند!
سهو را باید تذکر داد. نباید حلوا حلوا کرد! اگر به زمین خوردی، تا خانه را سینه خیز رفتن، کار عقلا نیست! ایستادن و تشویق کردن ِ "امیر ِسینه خیز رو" از سر دوستی و صداقت نمیتواند باشد.
کنگره ی بین المللی را با اطلاعیه ی فوری+ تشکیل دادن را من متوجه نمی شوم دقیقا چه قدر عمیق و علمی می تواند باشد!
دریغ که ناچارم اقرار کنم که دوست ِواقعی امیر، سروشی بود که روز اول عتابی گزنده و بیتعارف کرد و گفت: "یا امیر! جفنگ نگو!"
این کار او از همهی این پاچه خواریهای عبث خیرخواهانهتر بود. اگر نگویم که نهی از منکر و امر به معروف کردن او، دوستانهتر و مشفقانهتر بود؛ باید بگویم که دشمن دانا بود که توجه به گفتهاش، به صلاح ملک و ملت و دین نزدیکتر بود و بلند کنندهتر.
این همه وقت گذشت، ما یک جمله حرف حسابی از این آقایان نشنیدیم که طاقت حمل جزء کوچکی از این کوه عظیم ادعاهای کیلویی خرواری آقایان را داشته باشد!
بگذریم!
*
من بیحوصله بودم؛ مرا میبخشد.
آرامتر و منطقیتر و خوشبینانهتر و شایستهی تامل تر را سرطان ذهن عزیز در این فقره نوشته است و -انصافا- عالی هم نوشته است.
و مخاطب تیتر این یادداشت، ایشان و یادداشت خواندنیاش است+.
من نیز تبرکا(!) بند آخر را - که یکی از فرازهای طلایی ش هم هست- برایتان میآورم:
«6. متفکران حوزه باید بیش از فکر اصلاح دانشگاه -آن هم به پشتوانه قدرت سیاسی- به فکر اصلاح خود حوزه باشند. اگر حوزه اصلاح شود دانشگاهیان خیلی بیشتر آن را مرجع عقاید خود قرار میدهند. قدرت سیاسی کارها را سریع میکند ولی معمولا در میان مدت اعتبار چهرههای علمی را خدشه دار میکند.»
رونق / رکود / جنگ
در مباحثی که حول مذاکرات هستهای و وضعیت ایران و غرب و رویارویی احتمالی، طرح میشود، به نظرم چند باور نادرست یا سوءتفاهم وجود دارد که اگر عمری بود به برخی از آنها خواهم پرداخت. یکی از آنها این گزاره است که:
«وضع بد اقتصادی ِغرب، عامل بازدارندهی عملیات نظامی و برخورد سخت است!»
این حرف را نه تجربهی تاریخی و آماری -در مقیاسهای کلان جهانی- تایید میکند و نه حتی تجربهی شخصی و فردی -در مقیاس خرد-.
و از دیگر سو، مروری به جنگ های مهم تاریخ -خصوصا قرن اخیر- عکس این گزاره را بیشتر تایید میکند تا خودش را. یعنی شرایط رکود و بحران اقتصادی، اتفاقا شرایط مطلوبتری هستند برای حمله.
این رونق است که نیاز به آرامش و ثبات دارد نه رکود.
و این رونق است که این نیازش به آرامش را با اهرمهایش توسط جامعهی مدنی و .... به حاکمیتها القا میکند که اوضاع را آرام نگاه دارند و ...
و از دیگر سو، این رکود است که برخی صنایع -نظیر اسلحه سازی ها و ...- را به انگولک کردن حاکمان (منظور غرب است و مشخصا امریکا) از سویی و حاکمان را به طمع ایجاد اشتغال و بیرون آمدن از رکود و ایجاد تحرک اجتماعی و محبوبیت و ... از سوی دیگر قلقلک میدهد که جنگی را شروع کنند.
××
گرچه، شخصا جنگ را چندان محتمل -یا کمینه: نزدیک- نمیبینم ولی دلیلی غیر از این دلیل دارم و لاجرم برآورد فوق الذکر را صحیح نمیبینم.
برنامه ای برای علاقمندان به نجوم
شناختن آسمان شب، بسیار جذاب است ولی بدقلقیهای خودش را دارد. خصوصا برای ما که در شهرهای بزرگ و آلوده زندگی میکنیم و اصولا تصویر خوبی از آسمان شب نداریم؛ داشته باشیم هم معمولا ساعات مربوطه را در آپارتمان و خانه و زیر سقف و پای تلویزیون سپری میکنیم تا نگاه به آسمان و ...
در این میان، خواندن تئوریها و مطالب و کتب علمی مربوطه روی کاغذ و اتکای به حفظیات، ابدا جالب نیست، جالب باشد هم ماندگار نیست و در ذهن باقی نمیماند و ...
یک برنامهی خیلی جالبی پیدا کردم به نام استلاریوم که آسمان شب را و روز را به صورت سه بعدی و واقعیت مجازی، شبیه سازی میکند. می توانی در آسمان سیر کنی و همزمان رصد کنی و اطلاع کسب کنی و ...
اطلاعات کامل صور فلکی (اتصال خطی، تصویرهای شماتیک، و ...) بر حسب انواع سیستم هیئت (از عربی/اسلامی گرفته تا هندی و مصری و غربی و ....) به انواع زبان ها از جمله فارسی، با شبیه سازی زمان و امکان سریع یا کند کردن گذر زمان و دیدن اتفاقاتی که در آسمان شب می افتد (در تناسب با محلی که هستی (تهران، پاریس یا ....) و نیز اطلاعات کامل ماهواراههای دور زمین و امکان ردیابی کردن مسیر حرکتشان و ...
مجموعا برنامهای ساختهاست که میتواند شما را -اگر آشنایی و علاقهی مختصری با نجوم داشته اید- ساعتها و به نحو مفیدی سرگرم کند.
این برنامه اوپن سورس بوده و تحت سیستم عاملهای مختلف عرضه شده است. که در سایت زیر میتوانید توضیحات بیشتر را ببینید و دانلودش کنید.
انصافا چیز جالبی بود.
http://www.stellarium.org
همه ات چند؟
"مهرنامه" ی اردیبهشت 91، ضمن بررسی کتاب "امنیت ملی و دیپلماسی هستهای" از شیخ حسن روحانی، به گردآوری 30 نکتهی ناگفته از دیپلماسی هستهای از خلال این کتاب پرداختهاست.
نکتهی 30 اماش، به شدت خواندنی بود و درس آموز! خاطرهای چند خطی بود که در عین اختصار، عصارهی زمانه و روح حاکم بر فضای ذهنی و روش مملکت داری و ... "کارشناس ارشد" کشورمان(!) را توضیح و جلوهای نو از تعابیر "مدیریت جهانی" و "ابتکار هسته ای" (!) و ... به دست میدهد!
*
دو روز قبل از آن که در 18 مرداد 1384 در جلسه اضطراری شورای حکام آژانس جهانی انرژی اتمی، پرونده ایران بررسی شود، محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری" اصول گرا" ی ایران، شیخ حسن روحانی را احضار کرد. روحانی هنوز عضو شورای امنیت ملی بود. احمدی نژاد از روحانی علت جلسه آژانس را پرسید:
«گفتم میخواهند مسالهی راه اندازی را بررسی کنند.
گفتند آژانس حق ندارد چنین کند چون ما کار خلافی نکرده ایم. خوب است با البرادعی تلفنی صحبت کنید.
گفتم این طور نیست که مدیر کل، همه کاره باشد. اعضای شورای حکام، سفرای 35 کشور هستند که بر اساس گزارش مدیر کل تصمیم میگیرند.
بعد بحث شد که آژانس تحت نفوذ غرب است.
پرسیدند: چرا آژانس تحت نفوذ آن هاست؟
گفتم: برای این که هم بیشترِ بودجهی آژانس را آن ها میدهند و هم بر اکثر کشورهای عضو نفوذ دارند.
ایشان گفتند: هزینه های آژانس در سال چقدر است؟
گفتم: نمیدانم. مثلا چند صد میلیون دلار.
گفتند: شما همین حالا به البرادعی زنگ بزنید و بگویید ما کل مخارج آژانس را میدهیم!
گفتم: اولا آژانس نمیتواند بپذیرد چون برای مخارج آژانس و بودجهی آن مقرراتی وجود دارد، و ثانیا ما هم چنین حق و اختیاری نداریم. چون اگر به جایی بخواهیم کمک بلاعوض بکنیم، مجلس باید تصویب بکند.
گفتند: من به شما میگویم؛ شما چه کار دارید؟!
گفتم: روش کاری من این طور نیست و من چنین کاری نمیکنم» (ص 592 کتاب)
صفحه 246 مهرنامه.
پیشوایی فراتر از زمان
این که محمود سریع القلم، قلم به دست گیرد و تک نگاری حول یک شخصیت بکند -در حد کتاب-، خودش مایهی جلب توجه است و کم سابقه؛ چه رسد به این که چون این با نیکی و عظمت از آن شخصیت یاد کرده باشد و آن شخیصت کسی نباشد جز:
«سید موسی صدر»
**
عنوان کامل کتاب این است:
«پیشوایی فراتر از زمان
درآمدی بر نظام فکری و سیره ی عملی امام موسی صدر»
که به لطف داداش مهدی، ما هم این کتاب را -در اولین روزهای توزیع- صاحب شدیم!
تقدیمیهی کتاب، برای خودش حکایتی است که برایتان میآورمش:
«
تقدیم به سید موسی صدر
× که در عمل نشان داد، کرامت انسان در منظومه ی خلقت، بر قدرت و حفظ سِمَت، برتری سنجش ناپذیری دارد؛
× که با سکوت و خویشتن داری خود آموزش داد، تا چه میزان هر مسلمان ظرفیت انتقادپذیری و تعامل با افراد و افکار متفاوت را دارد؛
× که با نوع زندگی اش اثبات کرد، اصالت خانوادگی و تربیت فکری، مهم ترین پیش شرط های مصلح و سیاستمدار بودن است؛
× که به گونه ای منحصر به فرد، با مجموعه ی تلاش هایش، روش ترکیب دین با واقعیت های زمان و مکان را عرضه کرد.
»
×××
و در پایان کتاب نیز در نتیجه گیری و جمع بندى، مطالب جالب کم ندارد و از آن جمله این که:
«
دومین میراث امام موسی صدر، اهتمام وسیع او برای وارد کردن دین و دیانت به عرصهی اجتماعی و سیاسی بود. او اسلام را سیاسی نکرد. اسلام همیشه سیاسی بوده است. او عقلانیت سیاسی را با اسلام و وحدانیت آمیخت.
سید موسی صدر از ابتدا تا انتها با ظلم مبارزه کرد. اما قبل از آن که با ظلم سیاسی مبارزه کند، با ظلم فکری و اجتماعی و اقتصادی مبارزه کرد: جهل فرهنگی به ظلم سیاسی منجر میشود. او دین را از چارچوب «عادات» به چارچوب «فکر و استدلال» مبدل کرد.
»
نشستی با حضور رضا امیرخانی!
در فرهنگسرای پایداری پلاکاردی زده بودند با عنوان "آ-رمان / قرار گفتگو با رضا امیرخانی" (+). ما هم در راه رفتن به فوتبال سه شنبه هایمان بودیم و سر راهمان رفته بودیم به سمت خشکشویی ِزمرد -پایین فرهنگسرا- لباس هایمان را بگیریم؛ پلاکارد را دیدیم و یادمان آمد که امروز هم برقرار است و وسوسه شدیم و خشکشویی نرفته، دل از فوتبال هم برکندیم و رفتیم نشستیم.
نیم ساعتی تاخیر داشت! رفتیم خشکشویی و برگشتیم و لَختی نشستیم تا آمد.
آرام و معتمد به نفس و -در این گرما- چیزی بین کاپشن و کت(!)،چهل حدیث امام به دست؛
خوش برخورد، خوش فکر و خوش فک!
تعداد بیش از آن بود که "گفت و گو" شدنی باشد و صمیمانه پیش رود و ... من و یکی دو نفر دیگر سخن گفتیم و پرسیدیم و شیخ هم پاسخ می داد.
در پاسخ هایش بخل ندیدم. پدری هم ندیدم. ادب دیدم و تواضع دیدم.
اگر احساس می کرد چیزی تعریف از اوست، به شدت پس می زد و این -برای چون منی- که در بحثم ابدا قصد تملق نداشتم و بحثم فنی بود، گزنده بود. واکنشی بود که رفتار مرا هم با خود تخریب می کرد -که گویی من قصدم تملق بوده و شیخ پرهیزکار پس اش می زند! ...-.
مع الوصف، از خودم که بگذرم؛ این رفتار، رفتار خوبی است و تعبیر به تواضع می شود و من نیز از این منظر، آن را می پسندم.
*
قصه نبافم.
الغرض!
یک نکته را که در ذهن خودم بود، از او پرسیدم و به شدت تایید کرد.
گفتم سرلوحه را تعطیل کردی. علتش را نمی دانم ولی آیا این نبود که آن کار -و اصولا چیزی شبیه به وبلاگ نویسی- مثل چیپس و پفک است و آدمی را مختصرا سیر می کند و جلوی اشتها را می گیرد و آدم از غذای اصلی می ماند و ...
که تایید می کرد که وبلاگ نوشتن و اصولا این قبیل روزمره نوشتن -برای رسانه ها و مطبوعات یومیه- را برای کسی که می خواهد کتاب بنویسد، سم می بینم. و این که ابتدا سعی کردم حول و حوش کتابی که می نویسم، چیزی درز ندهم و در روزمره نویسی، داستان یا بخشی از آن را لو ندهم. ولی دیدم که ماجرا فراتر از این است و اصولا نوشته های خرد -خصوصا اگر خوب از آب در بیاید (این معترضه از من است)- اشتیاق آدم را ارضا می کند و آن هیجانی که لازم است تا پشت یک کار جمع شود تا تمامش کند را از آدم می گیرد.
خلاصه، چندی است که حاج ممرضا خان+ ، وبلاگ را "دنیا"ی خودش دید و گذاشتش کنار!
ما هم البته نه انگیزه های عرفانی کذا را داریم و نه به سبک شیخ قصه گو، چندان امیدی که محصول بهتری خلق خواهیم کرد!
با این حال، شاید بهتر باشد که درب این بیغوله را تخته کنیم.
تا رای دوستان چه باشد!
مرحله ی دوم! ...

(برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، کلیک کنید+)
**
تصویر از اندریاس فرانک (Andreas Franke)
خدا دانا تر است ...
هر پرهیزکار، گذشته ای دارد
و هر گنه کار، آینده ای؛
پس هیچ کس را قضاوت نکنیم ...
روشنفکری؛ نسخه ی وطنی!

(برای دیدن در اندازه بزرگ تر، کلیک کنید+)
مختصری حول و حوش آن چه در پیش داریم.(3 خرداد و مذاکرات با غرب)
اینها را به چشم برخی ترشحات (!) قلمی بخوانید و نه بیشتر!
شهبازی عزیز را که زندان کردند و صفحه فیسبوکش رفته رفته خاموش شد، آواره شدیم و این جور شطحیات را اینجا قلمی میکنیم. میبخشید اگر طولانی است.
***
اول. پیش از هر چیز این یادداشت+ تمیز و کامل فواد صادقی عزیز را ببینید که به خوبی مفصل را مجمل و معوج را روان و سلیس بیان کرده و چارچوب خوبی برای تحلیل شرایط به دست میدهد.
دوم. برآورد این است که انتظار اتفاق خاص و حادی را نمیتوان در بغداد داشت. جمهوری اسلامی حتی اگر مایل باشد -که مسلما نیست- که مثل قذافی ذلیلانه هر چه دارد بار کشتی کند و به غرب بفرستد، شرایط داخلی کشش نخواهد داشت و آن قدر برای مصالحه با غرب روی خودمان "فحش ناموسی" گذاشتهایم که رویمان نشود زیر بار مصالحهی معقول و عزتمند هم برویم چه رسد به چون این شرایطی.
صرف نظر از داخل، در خارج نیز میلی به مختومه کردن مسالهی ایران در این مقطع و به این شکل فعلی، نیست (این برآورد من است؛ موضوع شق دیگری هم دارد که قابل بررسی است-میل طرف مقابل به مذاکره و ختم کردن پرونده-).
سوم. بعلاوه نگاهی به سایر مسایلی که در میان وجود دارد (حقوق بشر، حمایت از تروریزم و ...) شرایط مانند قطعنامه 598 هم نیست که با سرکشیدن یک جام زهر -که خیلی هم جام زهر نبود و ماهیتا ذلیلانه نبود- قابل رفع باشد. چرا که علاوه بر این که یک جام نیست -و چند جام دیگر هم در راه است- ماهیتا هم ذلیلانه خواهد بود و با این همه هزینه که تا امروز به ایران تحمیل شده، عقب نشینی با پایین تنهی برهنه چیزی نیست که به این سادگی رفوپذیر باشد حتی به دست خیاطی چون رفیق حسین و دستگاه پروپاگاندای عمو عزت و ... !
(حاشیه:
نکتهی غم بار دیگر این است که با همهی لاپوشانیها و اولدورم بولدورم کردنهای دستگاه تبلیغاتی نظام، در نهایت سرجمع همه امتیازاتی که حضرات قرار است بگیرند -یا لااقل بخش عمدهی آن- بازگشتن به شرایط دوران خاتمی است! یعنی این همه مذاکره و بحث و ... انجام بشود و کلی امتیاز بدهیم تا ما تازه برگردیم به دوران قبل از تشریف فرمایی این نامحمود: سوگلی همایونی! واقعا باید خسته نباشید گفت!
ختم حاشیه)
پس تقریبا بدیهی است که افق تسلیم -هر قدر هم عمیق باشد-، چندان روشن به نظر نمیرسد. چه رسد به این که بخواهیم خلقیات حضرت آقا را هم در نظر آوریم که اصولا مصالحه و کوتاه آمدن در مرامش نیست که نیست!
لذا مسلما زیر بار تسلیم نخواهند رفت. و البته تا حدی هم میشود حق داد. اگر قرار است بمیریم چرا به دست خودمان بمیریم و قبر خودمان را خودمان بکنیم؟ و اگر قرار است تسلیم شویم، چرا به اخم و تشر و تهدید تسلیم شویم و ذلیلانه؟
اما از سوی دیگر، افق مقاومت نیز چندان روشن نیست.
گرچه باید گفت برآوردی وجود دارد در درون نظام -و البته غرب- که بر این باور است که "این غرب است که طاقت تحریم نفتی ایران را نخواهد آورد! پس پیش به سوی تحریم شدن!" و اصولا تحریم شدن را برگ برندهی ایران می بیند!
من گرچه این حرف را -مشخصا مقدمه را- تا حدی قابل تامل میدانم ولی قابل اعتنا نمیدانم -خصوصا موخره را-. خوش بختانه مسئولیتی هم ندارم که بخواهم تصمیم بگیرم و بیش از این وارد این برآورد نمیشوم.
در صورت شدت یافتن تحریم و تنگتر شدن حلقههایش، مشکلات اقتصادی به تدریج شدیدتر خواهد شد. گرچه ما تجربهی دوران مصدق و دوران جنگ را هم داشتهایم و تحمل این بار اقتصادی مسلما سخت خواهد بود ولی غیرممکن نخواهد بود.
توضیح اینکه این روزها -با همهی مشقاتش- اقتصاد هنوز در وضعیت عادی به سر میبرد. من برآنم که وضعیت بازار سفید است و وارد شرایط خاص نشدهایم. اگر وضعیت تغییر یابد، انتظارات عمومی و سطح تحمل عموم هم به کل تغییر خواهد کرد. و وارد فاز کاملا متفاوتی خواهد شد. این تصور که تحریم شدید اقتصادی، باعث نارضایتی در داخل میشود و ممکن است موجب سقوط از درون و فروپاشی شود، به نظرم درست نیست. و روی نارضایتیهای موجود در وضعیت سفید، در سایر وضعیت های حادتر (نارنجی/قرمز) نمیتوان حساب کرد.
البته مقدمهاش -ایجاد نارضایتی- غلط نیست ولی با توجه به تغییر وضعیت از سفید به نارنجی یا قرمز در چون این حالتی، این نارضایتی -هر قدر زیاد باشد- به علت آستانهی تحمل افزایش یافته و آمادگی ذهنی منطبق شده با "وضیعت جدید" عملا میل و توان برخورد با حاکمیت را نخواهد یافت و اصولا بروز یا ظهور نخواهد کرد. بلکه برعکس در چون این شرایطی مردمان رفتاری به مراتب محتاط تر پیش میگیرند و بلافاصله از موضع انتقاد و تغییر وضع موجود به موضع حفظ وضع موجود -چه شخصی و چه اجتماعی- تغییر جهت میدهند و این یک رفتار کاملا عادی هم هست در نوع بشر. خصوصا که هیچ تشکیلات منسجم مشخصی برای کنترل اوضاع در صورت اسقاط نظام وجود ندارد و جامعهی مدنی نیز سر و شکل مشخصی در این مملکت پیدا نکردهاست و آن چه از آن موجود است نیز به نفع نظام مستقر عمل خواهد کرد.
اما از مسالهی بقای جمهوری اسلامی (که کاملا محتمل است در سناریوهای استهلاکی تحریم و فشار خارجی) اگر بگذریم، از عمر و جوانی و فرصتهای اقتصادی فراوانی که از این ملت در طی این پروسه طولانی استهلاکی تلف شده و خواهد شد، نمیتوان و نباید گذشت. و در عین حال، از حیث شرایط داخلی در این دوران، مدلهایی متفاوت از "کرهی شمالی" و "صدام" گرفته تا کوبا و یا مرحوم شوروی و ..، قابل تصور خواهد بود. (تا تیغ رفقای بولبصیرت تا کجا ببرد!)
چه این که نتیجهى این شق هم تقریبا معلوم است و پس از مکیده شدن شیرهی جان مملکت و اتلاف سرمایه و .... سر آخر هم لاجرم تسلیمی است کماکان ذلیلانه و با خساراتی بیشتر. چه در قالب جنگ انجام گیرد چه در قالب مذاکره.
کشوری سرپا و عزیز و ثروتمند با پشتوانهی مردمی و منطقهای (نظیر اولین معاهدهی زمان خاتمی) پای میز مذاکره کجا و کشوری فقیر شده و تحت تحریم های چندجانبه و .... کجا؟
مگر این که نظام دلخوش داشته باشد که با پایان یافتن دوران احمدی نژاد، فرجی شود و ....
سناریوهای تغییر در دورن نظام آن هم از راس و ... را (که امثال دلقک ایرانی+ تصویر میکنند) به نظرم بسیار خام طبعانه و تخیلی است.
از این حواشی بگذریم.
اگر این فرض را بپذیریم که غرب در تعیین تکلیف جمهوری اسلامی جدی است (بدین معنی که در نهایت "مناسبات ایران -به حاکمیت جمهوری اسلامی یا غیر!- و غرب" پس از این دوره باید باز تعریف شود و ... و اکنون فرصت مناسبی برای این مساله است) :
برآورد من این است که بغداد به جایی نخواهد رسید. نقاط آغاز بحث در دو طرف مشترک نیست. نقطهی صفر (مطلوب حداقلی) یکی، خط قرمز دیگری است و ... و در این مذاکرات نیز -مانند استامبول- این موضع از دو طرف تغییر محسوسی نخواهد کرد. تنها تلاش شدید تیم مذاکره کنندهی ایرانی برای اشتیاق نشان دادن به مذاکره و رسیدن به نتیجه و راضی کردن طرف مقابل به کوتاه آمدن محدود و ... است که ممکن است بتواند قرار دیگری را در موعد دیگری تنظیم کند یا نکند.
با این تحلیل، اگر نتیجهی قابل ذکری از این جلسات بیرون نیاید، مذاکرات بغداد میتواند نقطهی عطفی برای اقدامات جدید علیه ایران باشد. چه این که جمهوری اسلامی طی 33 سال گذشته با گریز از گفتگوی مستقیم با امریکا، از زیر بار تعیین تکلیف خود با منافع امریکا به صورت صریح فرار کرده و استخوان را لای زخم نگاه داشته است. اما پس از چند دوره گفتگو، یا باید تکلیف معلوم شده باشد و یا فاز بعدی شکل خواهد گرفت.
و اگر فرض اولیه (جدی بودن غرب) را نپذیریم، شاید بتوان گفت که این فشارهای غرب به مرگ گرفتن است که جمهوری اسلامی به تب راضی شود و لاجرم در مذاکرات بغداد، میتوان امید داشت نتایجی حاصل شود به صورت برد-برد... (شخصا بعید میدانم این گونه بیبرنامگیها را از آن سوی آب با وجود این همه هزینه ای که کرده و صبری که به خرج داده تا جاسم را این طور گیر بیندازد! ) ولی به هر حال احتمال را باید در نظر داشت.
*
با توجه به شرایط موجود، سناریوی "جنگ محدود" ای بسا میل طرفین باشد ولی عواقب پیش بینی نشدهای که بر هر حرکت سختی بار است، طرفین را به احتیاط وا میدارد!
(این تحلیل یک ناظر بیرونی است؛ فردا نگویید این آدم آمد حمله را تبلیغ کرد! ضمنا "طرفین" یعنی "جمهوری اسلامی" و "غرب". در این فقره شاید نفع جمهوری اسلامی با نفع "ایران" یکی نباشد!)
میگویم نفع طرفین است چرا که هم تسلیم شدن حضرات گردن جنگ بوده -به تشر و تهدید و باد هوا نبوده- و لذا خفت و خواریاش کمتر است و به "جام زهر" بیشتر ماننده است؛ و هم سریعتر انجام میگیرد و ظرف مدت زمان کوتاهی، احتمال میرود اوضاع به سامان شود و هم خسارات جنگ وسیع خارجی یا جنگ داخلی یا تجزیه -در صورت براندازی نظام- یا تحریم استهلاکی تضعیف کنندهی کشور را با خود نخواهد داشت.
البته به این سادگیها هم نیست و عوامل موثر دیگری نیز وجود دارد که باید در نظر داشت. خوشبختانه ما تصمیم گیر نیستیم و کاری دستمان نیست! تفنن قلمی میکنیم با خودمان!
**
دیگر این که دو گونه سیگنال متفاوت از بیرون به مشام میرسد.
به قول سعدی:
چشمانت میگویند "لا" ! ابروت میگوید "نعم"!
ابروان اقتصاد نوید صلح میدهد -کاهش قیمت طلا و برخی مواد اولیه در جهان و افزایش برابری دلار و وعدههای سفت و محکم احمدی نژاد برای کاهش قیمت و ....- و چشمان سیاست نوید جنگ -لحن اخیر اشتون، سوریه، کابینهی وحدت ملی(!) اسرائیل...-!
تا خدا چه خواهد !
امید که بلا از این سامان دور باشد. بلای خشکسالی! بلای دروغ! بلای ناکارآمدی! بلای دشمن خارجی!
روشنفکر!

(برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، کلیک کنید+)
دولت پرکار مقرب نظر!
و چه می فهمند که اشتغال چیست؟!
آمار دقیق ندارم ولی نگاهی سرسری به آمارها نشان میدهد که ما دههی شصتیها که اکنون در دههى سوم عمر خود قرار داریم و از 20 سال تا 30 سال را پر کردهایم، حدود 17 میلیون نفر هستیم.
این 17 میلیون نفر قبل از هر چیز، قبل از هر چیز، قبل از هر چیز به شغل نیاز دارد. تا با اتکا به درآمد آن، بتواند زندگی تشکیل دهد و سایر نیازهای خود را با عزت برآورد.
من از میزان کل مشتغلین بیاطلاعم ولی برآوردی وجود دارد که اگر عمدهی کسانی که اکنون شاغل به کار هستند -و مربوط به دهههای قبلی- هماین امروز هم بیکار شوند و بازنشسته، به این سادگی امکان مشغول کردن این هفده میلیون نفر وجود نداشته باشد.
برنامهای بلند مدت برای رونق اقتصادی و جلب سرمایه گذاری به بخش تولید (و لذا ایجاد اشتغال) لازم داشته که امروز که این نسل وقت کار کردنش شده، کاری برای مشغول شدن وجود داشته باشد. هم از این سرمایهی عظیم انسانی به نفع کشور و افزایش تولید ملی استفاده شود (از منظر کلان) و هم این جوانان بتوانند حداقلهای معیشت را واجد باشند (از منظر خرد).
و من متصور نیستم که کسی مسئولیتی داشته باشد و بتواند سر بر بالش بگذارد و بی آن که فکر ایجاد اشتغال برای اینها اجازهی خوابیدن به او بدهد.
هر چه میاندیشم، چیزی و دغدغهای مهمتر از ایجاد اشتغال برای اینها در مخیلهی یک مسئول نباید و نمیتواند باشد و اگر نباشد، لاجرم چیزی از احساس مسئولیت سرش نمیشود!
و من نمیدانم آیا در قضاوت تاریخ ما میتوانیم از زیر این بار مسئولیت فرار کنیم که در اوج درآمدهای نفتی این کشور در این دوره -که بیش از همهی درآمدهایما در همهی تاریخ بوده-، چنین کارنامهی افتضاحی از عملکرد اقتصادی و لاجرم بیکاری و رکود و سرخوردگی قشر عظیمی از جوانان تحصیل کردهی پر انرژی برجای نهاده باشیم.
من یقین دارم اگر چوب خشک رئیس جمهور ما شده بود (که هیچ کاری نمیکرد و میگذاشت کارهای قبلی-با همهی ایراداتش- ادامه یابد) وضع ما این نبود.
من یقین دارم اگر روزنامهها و احزاب آزاد بودند در انتقاد از مشی حضرات، وضع ما به این جا نمیکشید. من یقین دارم که اگر حمایتهای تمام عیار ناموسی نظام -مشخصا شخص آقا- از این بیمسئولیتها نبود، اوضاعمان این نبود.
من یقین دارم اگر علم و دانش و کارشناسی منکوب نمیشد و زیر سُم "ایدئولوژی زدگی" و انگ پردازی و ... لگدکوب نبود، روزگارمان این نبود.
من یقین دارم اگر عَلَم ِ "مبارزه با علوم انسانی" -ذیل توجیهات مذهبی و ....- را راس نظام برنیافراشته بود، این اوباش هم جرات نمیکردند جلوی علم بایستند.
کجا یک قاضی زپرتی را جرات بود که در دادگاه علیه علوم انسانی دادخواست بخواند -و ما را مضحکهی عالم کند- و سیمای همایونی پخشش کند یا از آن زشت تر، یک معلول ضعیف الحال را بنشانند جلوی دوربین تا گالیله وار علیه علوم انسانی و ماکس وبر و ... مرثیهی اعتراف بخواند! این از دستگاه قضایی و تبلیغاتی؛ و در عمل نیز -به دست دولت و مجلس با کفایت!- با ثروت این مملکت، با عمر جوانان این مملکت، با زندگی میلیونها ایرانی، اینچوناین معامله کنند.
برای من مثل روز روشن است که ....
بگذریم!
انتخابات که نه؛ ... رای گیری فردا
* من دور اول نیز رای دادم و به صورت تکرای به "علی مطهری" هم رای دادم! هدفم هم نه پیام دادن به این و آن بود و نه حرکت جمعی سیاسی و ... دوستان میدانند که من رای دهندهی مذهبی کلاسیک هستم و اگر بیعت نباشد و انتخابی موجود باشد (ولو با وجود چند نفر معدود این انتخاب ممکن شده باشد) میروم رای میدهم. تلاش هم میکنم که به کسی که از او شناخت دارم رای بدهم و از سر اکل میته و از لج این و آن ... رای بده نیستم.
* این بار نیز چون این خواهم کرد و اگر علی مطهری بشود نفر اول تهران، خیلی هم خوشحال خواهم بود ولی باز نه از سر این که پیامی به کسی مخابره کنم.
به رغم دوستانی که نهضت "تک رای به مطهری" را راه انداختهاند، بر این باورم که این دوستان تلاش میکنند پیامی به حاکمیت (حضراتی که امروز بر خر مراد سوارند) بدهند که خود بهتر از من و شما به آن پیام واقف است و اتفاقا از هر کس دیگری آن پیام را جدیتر دریافت کرده و تا مغز استخوان وجدانش کرده و اتفاقا به همین دلیل هم این رفتارهای عجیب و غریب را از خود نشان میدهد و اسلام و انقلاب و جمهوری اسلامی -و حتی رهبری- را فدای منافع باند خود میکند. وگرنه اگر پیام را نگرفته بود و چهارخط جلوترش را هم نخوانده بود، این رفتارهای عجیب (پیرمرد 80 ساله را به زندان فراخواندن و مادر بیمار دو کودک خردسال را به زندان کشیدن و ... بگذریم! فهرست بلند است و من فقط به دو مورد اخیر اشاره کردم) رفتاری نیست که از حداقل عقل و حداقل شرافت و مردانگی برخیزد!
وانگهی پیام را کسی میتواند بگیرد که گوشی برای شنیدن و مغزی برای اندیشیدن داشته باشد. همین اخیرا یکی از این سر(؟)دارها گفته بود ما باید در هر نماز و نیایش و ... دعا کنیم که تحریم ها روز به روز زیادتر و عمیقتر بشود و ....
البته زمانه طوری شده که به اقتضای ساید افکت معجون "رسمی نوش" ِبصیرت، انتظار سر (مغز) داشتن از "سردار" ها توقع زیادی است -و ما هم خداییش همچین انتظار زیادی نداریم! که "سر" دار ها سر ِدارند و سردارها ....-، اما من با خودم حساب میکردم اگر این آدم وظیفهی تعقل را به معدهاش هم سپرده بود، نتیجه بهتر از این میبود!
بگذریم!
نکات پراکنده
× ما یک مدیر کارخانهای داریم که مردی مجرب و کاربلد است. یک استدلال سرانگشتی داشت که قیمت دلار هنوز هم ارزان است و به ضرر تولید کننده. و آن عبارت است از این که همه چیز در این سالها گران شده و تورم رسمی را هم که حساب کنیم، در این سالها میانگین 15-17 درصد تورم داشتهایم. تورم جهانی یا امریکا (و لذا کاهش ارزش واقعی دلار) را هم اگر 5-7 درصد حساب کنیم (که مسلما کمتر است) و از این رقم کم کنیم، سالیانه حدود 10 درصد باید ارزش ریال به دلار کاهش مییافته و دلار گرانتر میشده و این گران نشدن، به معنی سوبسید دادن به کالای تولید خارج بوده که با توجه به ارزان ماندن دلار، روز به روز مقرون به صرفهتر می ده و توان رقابت را از تولید کنندهی داخلی، میگرفتهاست.
البته بحث پول و ارز بحث پیچیده و مفصلی است ولی خواستم نشان بدهم با حسابی سرانگشتی و ملموس (و خارج از علوم مربوطه) هم میتوان به وضوح دریافت که قیمت دلار، نمیتواند حول و حوش 1200 تومان باشد.
یا شما برابری هر دو ارز ریال و دلار را در برابر طلا -که خارج از این گود است و عینیت و حیثیت مستقل دارد و ارزشش حفظ میشود- ببینی، کماکان میتوان بدون وارد شدن به مباحث پیچیدهی پول و ارز و بانکداری، این مساله را دریافت که مثلا طی ده سال گذشته، دلار در برابر طلا، 5 برابر بیارزش شده در حالی که ریال بیش از 10 برابر بیارزش شده است.
خلاصه، پس پیش بینی بنده این است که در میان/بلند مدت، ارز قیمت واقعی خودش را پیدا خواهد کرد که مسلما بالاتر از نرخ رسمی و فعلی دولت است که این قدر بد و غیرکارشناسی تعیین شده.
شل کن و سفت کن بازار هم علت دارد.
یک ذهنیت روانی و یک تجربه ی تلخ در بازار وجود دارد که بر میگردد به پذیرش قطعنامه 598 که به یکباره قیمت ارز و ... افت شدید کرد. گرچه پس از مدتی به روال سابق بازگشت ولی موجب ضرر و زیان کوتاه مدت برای بسیاری شد و ...
مذاکرات پیش رو در بغداد (3 خرداد) تحت شرایطی میتواند چون این حالتی پیدا کند و لذا بازار استوپ (!) کرده و نقدینگی موجود، بیمحابا پیش نمیآید.
طی چند روز گذشته شاهدیم که عرضههای نسبتا پر زور از طریق صرافیها انجام شد که قیمت را به زیر بکشد و تا حدی موفق هم بود و یکی دو روز توانست خوراک خبری برای 20 و 30 جور کند! و البته افت مزبور دوباره بازگشت ولی اگر در همین حد محدود هم موفق شد، تنها به دلیل استپ کردن بازار و احتیاط کردن طرف تقاضا بود و اگر هماین عرضه -و بلکه ده برابر شدید تر از این- در موقعیتی شبیه به دو ماه پیش -که طرف تقاضا گوشهای از اشتهای سیری ناپذیرش را به طرف عرضه نشان داد- این پایین آمدن قیمت، به دو/سه ساعت هم نمیکشید -چه رسد به دو/سه روز- و هر چه بانک مرکزی ارز عرضه میکرد، به سرعت بلعیده میشد و دو قورت و نیمش هم باقی میماند!
و این اشتها، محصول تلاش استکبار و آن 50 میلیارد دلار عربستان (؟!؟!)که آقای جنتی خبرش را میداد که به خاتمی داده (!!) و .... نیست. این اشتها، برآمده از نقدینگیای است که با نابخردی جناب «کارشناس ارشد» (سوگلی "مقرب نظر" را میگویم!) و نادیده گرفتن نظرات کارشناسان اقتصاد، آن قدر در این سال ها تغذیه شد و فربه شد که اکنون غولی است که به این سادگی مهارشدنی نخواهد و نتواند بودن.
****
× مذاکرات پیش رو، مهمترین گردنهی تاریخ رهبری آیت الله خامنه ای به نظر میرسد.
البته این گمانه وقتی صحیح خواهد بود که غرب را در تعیین تکلیف کردن جمهوری اسلامی، جدی بدانیم.
توضیح می هم.
یک تشبیهی از آیت الله خامنه ای نقل شد دربارهی یکی از اعضای باند سعید امامی در جلسه سران قوا که ما سالها دنبال دشمن در سیستم امنیتی خودمان میگشتهایم ولی فرار می کرده اند و رد پایشان هم پاک میشده و خلاصه به ریشه نمیرسیدهایم. اکنون قبای دشمن لای درب گیر کرده -منظور این باندی است که کشف شده بود- این را سفت بچسبید و رها نکنید و تا هر جا لازم شد دنبال کنید و ...
و من -مع الاسف و با هزاران درد و دریغ- این تشبیه را در موضعی مقابل میتوانم به کار ببرم که با درایت حضرات (از "معجزه ی هزاره" -علی الخصوص!- بگیر تا کرکسهای فتنه و دکان داران بصیرت فروش و ... ) قبای جمهوری اسلامی لای درب جامعهی جهانی گیر کرده و فرصت طلایی به دست غرب افتاده است.
ما در دشمنی دشمنان تردید نداریم. به تعبیر چامسکی، امریکا با تئوری "سیب فاسد"ش، با هیچ مخالفت مستقلی با منافعش-هر قدر کوچک باشد- مدارا نمیکند چه رسد به مقیاس بزرگی چون ایران با این پروژهی سی و اندی سال کش آمدهی جمهوری اسلامی. و تردیدی نداریم که همواره مترصد فرصت بودهاست که تکلیف جمهوری اسلامی را یکسره کند.
ولی هیچگاه تا این حد بهانهی مشروع -به ظاهر و نه به واقع- برای حرکت علیه جمهوری اسلامی در دست نداشتهاست.
این ناستوده ایران را ذلیل کرد!
(و هزار دریغ که حمایت شد!)
با دری وری ها و یاوه سرایی ها -و بهانه دادنهای هزینه ساز بیمنفعت (یکی نگفت: "لامصب! علم هم لاینفع اش خوب نیست و اعوذ بالله گفتن دارد!")- در افکار عمومی جهان تصویری از جمهوری اسلامی پرداخت که حمله به آن ساده است!
با ژست حماسی و بیادبی و ادبیات چاله میدانی و ورق پاره خواندنها و بیتدبیریها و جاسوس خطاب کردن دلسوزان و راندن کارشناسان و ریشخند کردن اهل مصالحه و ماجراجویی کردنهای بیبرنامه و ... پروندهی هستهای را -که خواهی نخواهی دستاورد این مردم بود- به نقطهای رسانیده که امروز هم دستان ما برای مذاکره خالی است و هم پایمان گیر است!
(مختصر آنکه امروز ما می خواهیم در طرح گام به گام خودمان "تعلیق" را به عنوان گام تلقی کنیم که امتیازاتی به عوض بگیریم در برابر هر مرحله تعلیق؛ و طرف مقابل قطعنامهی شورای امنیت را میگذارد جلوی ما که "اون که هِچ!" شما اگر تعلیق کنید، تازه شدهاید شهروند قانونمند جامعهی جهانی (تعبیر اوباما که مدام میگوید ایران به دامن جامعهی جهانی بازگردد!) که به حکم شورای امنیت گردن نهاده! تازه تعلیق که کردی، میشویم دو شهروند قانونمند که میخواهیم مذاکره کنیم! حالا بیا بگو چی داری برای مذاکره؟!)
از دید "دیپلماسی عمومی" و افکار عمومی جهانی نیز، دیوانگیهای این آقا به عنوان بستر ساز اصلی، با چاشنی اعتراضات سبز -که در صورت مدیریت صحیح خودش میتوانست بزرگترین پشتوانه مشروعیت و اقتدار ساز در عرصه بین الملل باشد- و سرکوب شدید و غیرعقلایی توسط فرصت طلبان دکاندار بصیرت -که انصافا در اوج حماقت و بیتدبیری انجام شد- و مع الاسف به صورت اگزجوره شده و بسیار پرحجم پوشش داده شد، و اشتباه بزرگ حصر کردن سران معترضین -که ظاهرا به توصیهی پیرمردی خرفت فرعون دیده(!) انجام گرفت!- و لذا -با هزار دریغ و اندوه و بر خلاف واقعیت- تصویری از یک نظام سرکوبگر و "خائن به آرای مردم "با رئیس جمهوری نامشروع از جمهوری اسلامی در فضای رسانهای (نمی خواهم مثل کیهان انگ بزنم که رسانههای صهیونیستی و ... ولی برخی حقایق را نمیشود نادیده انگاشت) تعبیه شد.
و از این حیث نیز اوضاع را بیش از هر زمان دیگری بر علیه جمهوری اسلامی رقم زده است و مردم ایران را اسیر غولهای بیشاخ و دم نمایانده است. در حالی که واقعیت اینها نیست و اخباری که به نفع نظام بوده، پوشش داده نشده و لذا افکار عمومی "غرب" در تصویری که از رسانهها گرفته، قضاوتش کمابیش آن چیزی است که عرض شد. قضاوتی که نظر شخصی بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نیز آن را تایید بلکه ترویج میکند (و اصولا طیف بزرگی از ایرانیان خارج از کشور، مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی هستند و لاجرم سفیران خوبی برای جمهوری اسلامی نخواهند بود!)
علاوه کنید به اینها شرایط خاص منطقه را و ژئوپلتیک در حال تغییر منطقه را و فشارها به محور مقاومت و ... را. اگر این بهار عربی را اصیل بدانیم و بیداری اسلامی بشماریم، یک تحلیل است (علی الظاهر آیت الله خامنه ای به صورت رسمی طرفدار و مروج این نظر هستند) و اگر این انقلابها را مهار کنترل شده و هدایت تغییرات جدید در بلند مدت توسط غرب برای ایجاد خاورمیانهای با ثبات در بلند مدت بدانیم، تحلیل متفاوتی خواهیم داشت(ظاهرا نظر الفنون و بروبکس این بوده).
و اگر احتمال دوم را درنظر داشته باشیم، خواهیم دانست که برای اجرای این پروژه، غرب پیه یک برههی زمانی بیثباتی در منطقه را به تن خود مالیده است. و اگر بناست ایران و سوریه هم به این تغییرات بپیوندند، کم هزینهتر این است که بیثباتی ناشی از اسقاط یک حکومت (بلکه تجزیهی آن به چند کشور کوچکتر) در همین مقطع انجام پذیرد و اصولا در تمام این 33 سال، کجا فرصتی فراهم تر از این سالها به دست غرب آمده یا خواهد آورد؟
(حالا می فهمم که چرا شهبازی در اولین هشداری که بعد از انتخابات داد، نسبت به در خطر افتادن تمامیت ارضی هشدار داد. آن روز تصور میکردم که این حرف تا حدودی اغراق با خود دارد و ژورنالیستی و احساسی است اما امروز میتوان گفت که پیر تاریخدان ما در خشت خام چه ها که ندیده بود!)
علاوه کنید که انتخابات ریاست جمهوری امریکا نیز نزدیک است و کارت ایران مظلوم ما، -مثل خیلی جاهای دیگر- کارت خوبی برای بازی در عرصه ی انتخابات خواهد بود؛ چه برای خود اوباما چه برای رقبایش.
مجموع این احتمالات است که ما را به این برآورد میرساند که غرب در این مقطع جدی است و اگر نباشد -که خدا کند که نباشد- و جمهوری اسلامی این گردنه را به سلامت بگذرد -که انشاءاله بگذرد ولو به دادن امتیازهای زیاد باشد و آمیخته به جام زهر!-، با رفع خطر بزرگ الفنون، نظام احتمالا خواهد توانست به بازسازی دست بزند و دیگر به این سادگی حریف آن نخواهند بود.
این را هم بگویم که برداشت من این است که غرب در "تعیین تکلیف کردن" جدی شده است و نه در "مذاکره کردن" یا "امتیاز دادن". با توجه به موضع ضعفی که به خاطر شرایط فوق الذکر برای ایران حادث شده و احتمال میرود تشدید هم بشود (خصوصا در صورت وخامت اوضاع اسد) اتفاقا ای بسا برای مذاکره بیمیل باشند و حاضر به امتیاز دادن نباشد و به رغم دورهای پیشین مذاکره، بدش نمیآید زودتر مذاکرات به هم بخورد و بزند زیر میز مذاکره و برود پی کارش!
شاید هم ما اغراق میکنیم -انشاالله!-و از بسیاری از اخبار پشت پرده بیاطلاع هستیم و شرایط در واقعیت طور دیگری است.
امیدواریم عنایت خدا باز هم شامل حال این مردم خوب بشود و به دعای حضرت مهدی، بلا از این مرز و بوم دور شود.
دو مطلب خواندنی
پس از چند روز مسافرت به عمق طبیعت بی تکنولوژی، هنوز گیج ام و به روز نشده ام.
امروز که آمدم، دو مطلب یکی خوب و خوش و یکی خوب و درد آور خواندم.
* یکی این یادداشت+ علی سرزعیم که خودش کشکولیات نام نهاده ولی حاوی کلمات نغز پرمغزی است.
* یکی این نقل های+ خواندنی و دردآوری که مجتبای عزیز آورده است.
یه نموره زود نیست؟
اقتصاد، اقتصاد است و خرد و کلان نمیشناسد و آمیزهای است جدا نشدنی از هر دو؛ ولی هنگام مطالعه، این دو را از هم تفکیک میکنند.
تفکیکی که نه جزم و قطعی و صد در صدی است (که اصولا شدنی نیست) و نه آن قدر ناچیز که تفکیک را بیمعنی کند.
درست هم همین است. چرا که انگیزهها و اهداف و عاملها در این دو، با یکدیگر متفاوت است.
در اقتصاد خرد، در مقیاس خرد -یعنی فرد و خانوار و حداکثرش در مقیاس بنگاه- سخن میگوییم و انگیزهی اصلی را افزایش سود و بهرهمندی و ثروت میدانیم و میشناسیم. خود را مقهور شرایط محیط میبینیم و سعی داریم با حداکثر انطباق با محیط، سود خود را بیشینه کنیم.
در اقتصاد کلان، مساله فراتر از سود و بهرهمندی است. نگاه کلان و -غالبا- ملی است. بیشتر معطوف به مهار تورم، افزایش اشتغال، تولید و صادرات، ارز و ... در این نگاه، ما خود را نه مقهور که مسئول در برابر محیط میبینیم و تحلیل و سیاستگزاری میکنیم و ... مقیاسهامان کلان، ملی/منطقهای خواهد بود.
این دو رویکرد(خرد و کلان)، به سبب این تفاوت شدید میان انگیزهها و سطح تحلیل، آن جا که به هم متصل نیستند، به این سادگیها به یکدیگر چسبیدنی نیستند. با چند مثال توضیح میدهم.
بدیهی است که اشتغال یکی از مهمترین مسایل اقتصاد کلان است. ولی بخش بزرگی از اشتغال، توسط بنگاههای کوچک و متوسط و در مقیاس خرد ایجاد شده و دوام مییابد. یعنی این متغیر اصلی در اقتصاد کلان، با همراهی اقتصاد خرد «بهبود /کهبود» مییابد. این، آن اتصالی است که برقرار میشود میان این دو لایه.
این است که رهبران و روسای جمهور کشورهای پیشرفته -که لاجرم دغدغههای اقتصاد کلان دارند-، این قدر به شرکتهای کوچک، صنایع کوچک و متوسط اهمیت میدهند و در سخنرانی، سیاستگزاری و اقدام، شرایط و مصالح و خواسته و مشکلات آنها را در نظر میگیرند.
یا بدیهی است که رفتار مصرف کنندگان نهایی، بر اقتصاد ملی موثر است. اگر مصرف کندگان، کالای ملی را مصرف کنند، احتمالا بر دوام اشتغال و تولید داخلی موثر خواهند بود.
در بخش مصرف، ای بسا با جوگیر کردن، با فتوا دادن، با تحریک عرق ملی گرایی و ... بتوان طی مدتی محدود و موقت (نه سی و سه سال! و سرآخر 206 را به قیمت تویوتا کمری فروختن به پاداش صبر 33 ساله ی ملت!) مصرف کنتدگان را واداشت به رغم غیراقتصادی بودن خرید کالای ملی (در برخی کالاها) کماکان از تولید ملی حمایت کنند.
ولی در بخش تولید، اصلا و ابدا این چسباندن ساده نیست. چرا که در مصرف، خودت هستی و رفاهی که حاضری ازش بگذری. ولی در تولید هزار ریسک و مسئولیت و ... بر عهدهات خواهد آمد و لذا تا صرف نکند و 2 2 تا چهارتایش نخواند، واردش نخواهی شد و چون این بار بزرگی از مشکلات را به دوش نخواهی کشید.
اولین مشکل، قانون کار و ادارهی کار و در درجات بعدی، بیمه و مالیات! دومی، تورم موجود و کنترل شدید قیمت توسط دولت به صورت دستوری که فشارش به تولید کننده میآید! سومی نرخ بهره بانکی بسیار بالا ! (چه وام بخواهی بگیری در مقایسه با نرخ بهره 3-4 درصدی در دنیا / و چه موقع حساب کردن، با خودت میگویی مگر دیوانهام خودم را بکشم و تولید کنم و چندرغاز سود کنم؟ میگذارم بانک و مینشینم آسوده!) چهارمی ایدئولوژی زدگی و حسینقلی خانی بودن مملکت؛ که خیلی بستگی دارد به خواب شب قبل مسئولان محترم (مثال لازم است؟!)و نگاه "سرمایه ستیز" و "ثروت ستیز" به نام اسلام و مبارزه با "دنیا طلبی" در مملکت! پنجمی، تحریمها و فشارهای جهانی بر کشور که دامن بخش خصوصی را هم میگیرد ششمی، ضعف نهادهای مدنی و جامعهی مدنی و قدرت بسیار برادران قاچاقچی خودمان (به تعبیر آقای رئیس جمهور) و بخشهای شبه دولتی -که از هزار مافیا قویتر و مخوفترند- و خدا نکند انگشت بر روی پروژهای بگذارند (یاد مخابرات بخیر!) و ...
که هر یکی از این مجموعه، کافی است که در برابر یک رقیب خارجی که در یک اقتصاد صحیح کار میکند، کم بیاوری و عقب بیفتی و با مخ بخوری زمین! چه رسد به این تجمع یکبارهی همه با هم! هر کدامش را خواستی در نظر بگیر و بگو تا برایت مثال عینی و مشخص بزنم از سرمایهدار و کارخانهدار گریخته یا پشیمان از سرمایه گذاری مولد.
خلاصه این که، یک وقت این اقتصاد خرد به زور فتوا و فداکاری ملت یا شرایط جنگی یا ... به نفع اقتصاد کلان کار میکند (به تعبیر من، این دو بخش به هم میچسبند به زور چسبهای دیگر و غالبا به نفع یکی و ضرر دیگری!) و یک وقت فضای اقتصاد طوری طراحی و هدایت میشود که تولید و اشتغال زایی و ... به صرفه میشود و نفع دولت و نفع تولید کننده هم سو میشوند (و این دو بخش به صورت طبیعی و فطری به هم میچسبند با چسب منافع دو طرفه!)
این را داشته باشید.
×
مملکت ما، مملکتی نفتی و ثروتمند است با دولتی متمرکز و تمامیت گرا (لذا عمدهی آن ثروت، هنگام توزیع در اختیار دولت است) و لذا یکی از بزرگترین کانونهای رانت در اقتصادهای دنیا، دولت ایران (چه قبل و چه بعد از انقلاب) بودهاست.
ضمن این که بسیار هستند کسانی که ثروت را با زحمت به دست آوردهاند (منظورم لزوما عرق ریختن یا تولید نیست، بلکه ثروت مشروع و قانونی و بدون رانت، از طریق نوآوری، ریسک و ... منظور است) و البته معدود کسانی هم هستند که ثروت را بیزحمت به دست آوردهاند -رانت یا فساد-.
منشا ثروت هرچه باشد، این ثروت و دارایی و نقدینگی، به ایشان قدرت خرید و قدرت اثرگذاری اقتصادی میدهد.
حکومت عاقل، حکومتی است که به سرمایهی سرمایه دار احترام بگذارد-ولو این که در میان این احترام، چند نفری هم که لیاقت محترم داشته شدن را نداشتهاند، مورد احترام قرار بگیرند-؛
برای حکومت و فرهنگ اقتصادی جامعه بهتر آن است که چند نفر سرمایه دار نوکیسه(بلکه فاسد) محترم داشته شوند تا این این که به "همه"ی سرمایه دارها بیاحترامی شود و به اقسام انگ ها نواخته شوند.
حاکمیت باید برای این نیروهای اقتصادی دام پهن کند. باید آنها را به دام تولید بکشاند تا ضمن ایجاد ثروت، بر اشتغال و تولید ملی نیز بیفزایند.
باید آن غول نقدینگی سرگردان را اسیر کرد در خاک میهن. دست و پایش را بست در تولید. وگرنه هر روز به قصد تکاثر، از یک جایی سر بر می آورد. یک روز مسکن، یک روز سکه و ارز، یک روز ... و سرآخر هم طی یک حوالهی بانکی، میرود به خارج از میهن (که امنتر و خوشتر حفاظت و خرج شود!) و از دسترس منفعت بردن این ملت نیز خارج میشود.
اما ما چه کردهایم؟
-خصوصا در این سالهای دولت سوگلی-
*
من فقط چند خاطره از مشاهدات خودم میگویم.
اواخر دولت آقای خاتمی بود که با جمعی از دوستان بخش خصوصی، تصمیم به ایجاد یک مجموعه در صنایع پایین دستی نفت داشتیم. در این گروه، تاجر بود، تولید کننده بود، استاد بود، ملاک و ساختمان ساز بود و ... به گمانم یازده جلسه برگزار شد، چند گروه مشاور آمدند و رفتند (از مدیران وزارت نفت گرفته تا مشاورین مالی و ...). حجم سرمایه، مبلغ قابل توجهی بود که 20 % کل پروژه را تامین میکرد و تتمهاش (80%) توسط بانکهای معتبر بین المللی فاینانس میشد و طی سالهای پس از تولید، پرداخت میشد و مقدماتش هم انجام شده بود.
مجمتعی که بنا بود احداث بشود، نزدیک به 1200 نفر را شاغل میکرد -عمدتا از بخش تحصیلکرده و با تخصصهای مختلف- و بخش خوبی از سرمایهی اعضای این گروه را درگیر میکرد و درآمد ارزی قابل توجهی را نیز عاید کشور میکرد (تازه آن روز قیمت نفت به این گرانی نبود).
در این میان بودیم که خورد به مقدمات انتخابات و مسالهی هستهای و ... و جمع، یک مقدار احتیاط کرد و دست نگه داشت تا ببیند چه میشود. احمدی نژاد که رئیس جمهور شد، تکلیف همه معلوم شد انگار!
جالبیاش این بود که اصلا کسی از آن گروه دیگر سراغی از آن موضوع نگرفت و نگفت. ما بعدا همدیگر را میدیدیم ولی اصلا کسی به روی خودش نمیآورد! انگار نه انگار که ما 11 جلسه بحث کرده بودیم و کار کرده بودیم و رفته بودیم جلو!
الآن اگر به هر کدام از آن گروه، پیشنهادی از این دست بدهی (تولید و درگیر شدن در آن) چنان عاقل اندر سفیه نگاهت خواهد کرد که از پرسش پشیمان شوی!
آن سرمایه، احتمالا الان چند برابر شده و در ارز و مسکن و مواد اولیه و آهن و غیره در دست صاحبانش فعال است.
ولی آن دانه که پاشیده شده بود، آن تلاش ها که شده بود که این گروه، سرمایه را از تجارت و واسطه گری به تولید وارد کنند، همه بر باد رفت و مرغ سرمایه از دام تولید رهید!
و از این دست مثال، مسلما کم نیست. من خواستم از دیده بگویم ورنه در مخزن "شنیده"ها، صد حکایت از این غم انگیز تر برای نقل کردن دارم!
(حاشیه:
حالا یک جوجه مارکسیستی پیدا خواهد شد که در کامنتها نداشتن عرق ملی و دنیاطلبی و ... را به بیخ ریش ما و دوستان مان ببندد! پیشتر به او میگویم: شما که عرق ملی داشتید، با کسی که اقتصاد مملکت را ویران کرد چه کردید؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز سکوت در برابر فاجعه؟ جز منکوب کردن کارشناسی؟ جز هورا کشیدن به تخطئهی علم؟ جز ... ما وظیفه نداشتیم به اقتصاد ملی بیندیشیم. هرگز حقوقی بابت این کار نگرفتهایم و سوگندی نخوردهایم. ولی چرا گریبان آنها که سوگند خوردند و وظیفه داشتند و حقوق میگرفتند بابت این که به اقتصاد ملی فکر کنند -و به عوض تیشه به ریشهاش زدند- را نمیگیرید؟
بگذریم!
ختم حاشیه)
×
آن دانه، ساده پاشیده نشده بود. آن دام، ساده پهن نشده بود!
هشت سال تلاش هاشمی -بلکه 16 سال-، برای جلب اعتماد سرمایهی داخلی
-که با درایت خاتمی ادامه یافت. دولت خاتمی شعورش میرسید که اگر برنامههای عمدتا سیاسی دارد و اقتصادی نیست، برنامهی اقتصادی پیشینیان را مختل نکند-
و هشت سال تلاش خاتمی در تنش زدایی بین المللی و جلب اعتماد طرفهای خارجی در راهاندازی تکنولوژیک و گشودن باب فاینانس و تامین مالی برای چون این پروژههایی (که کم هم نبود و وزارت نفت در آن دوران فهرستی از پروژههای پیشنهادی داشت و ...) را بالجمله و دست به دست هم -دولت نادان و مجلس بیکفایت بیشخصیت و ...- به باد دادند رفت.
و اینها، بخش کوچکیاست از خسارت بزرگی که الفنون زد و هزار افسوس که یک جملهی 10 کلمهای، آن خسارت را 10 هزار برابر کرد. چرا که اگر فقط خودش بود، امید میرفت که پس از اتمام دورهاش، دوباره عقل به میدان باز گردد و روشهای غلط تخطئه شود و ...! اما چه کنیم با آن 10 کلمه؟
10 هزار دریغ!
*
و حالا به فکر افتادهایم؟
(که البته هر وقت از آبش بگیری تازه است و دیر نیست و جای شکرش باقی!)
اکنونی که خانه پیش کش؛ ازدواج پیش کش؛ شغل هم شده معضل، شده آرزو برای نسل جوانی که -ای بسا- بسیار بیشتر از پدرانش میداند و میخواهد ولی ....
بگذریم!
××
پ.ن: فیلم کهنهی آن پیرمرد جنوبی که جلوی ماشین الفنون فریاد می کند:"احمدی نژاد! گشنمه!" مرا سوزاند و به نوشتن انداخت!
← صفحه بعد
نظرات ()

